مادرم الان دوروز عمل کرده.دکتر گفته نباید برنج و نون بخوره.منم نمیتونم موقع شام ناهار....دونوع غذا بپزم.غذای آبکی درست میکنم همه بخوریم.مثلا سوپ ،عدسی ....امروز برنج درست کردم یدفعه مهمان سر زده اومد براش چایی آوردم بعد ناهار بعد دوباره چایی ،میوه،دسر،دوباره چایی،میوه،عصرونه،دوباره چای.حالا شب آش درست کردم مهمان بهم گفت این چ غذاییه؟گفتم سوپ.میگه من ک نمیخورم گفتم چرا .میگه سیر نمیشم .ایش حالت تهوع.اش کی میخوره.یچیز دیگه میپختی.چرا اش پختی.بعد آشو ک خورد میگه خیلی بد مزست(درصورتی ک خیلی خوشمزست میدونست)من آشپزم.غذا هام رد خور نداشته.بعد میگه بلد نیستی؟بمن میگفتی بهت یاد بدم این چ آشیه؟.(بعد اخر سر ۴ تا کاسه خورد.گفتم بدمزه بود ک ۴ تا خوردی؟؟هیچی نگفت.گفت توک بلد نیستی.حتی همه باهام اینجورین توهرمسئله ای.افسردگی گرفتم.(میدونن توی هرچیزی من بهترینبهترین ولی همه باهام لج میکنم ).استعداد منو دستی دستی بی ارزش میکنن.از حسودیحسودی.خیلی پروان.بعد گفتن.غدا توک خوردی برو ماکارونی درست کن.ماک سیر نشدیم.خواستم بگم شما ک میگین غذام بد مزست خودتون دریت کنین نگفتم.. رفتم درست کردم الان رفتن تواشپز خونه خوردن رفتن..مهمان آنقدر پزو؟ کاش منم پرو بودم جوابشونو میدادم.من فثط نگاه کردم وای خدایا من باید برم بمیرم.نمیتونم از حقم دفاع کنم.