جان من، دختر قشنگم ، روز و شب به داشتنت فکر میکنم ، به لمس موهایت ... هر بار که از مطب دکتر ناامید و پریشان برمیگردم، به این فکر میکنم که کاش روزی قبل از مردنم به آغوشت بگیرم ، کاش صورت مثل ماهت را نوازش کنم، کاش بغلت بگیرم آنقدر سفت که حل شوی در جان و تنم، کاش تجربه کنم استشمام بویت را در بغلم ،
جان مادر، رها را میشناسی؟ دختر همسایه مان هست، موهایش را شانه میکنم ، میبافم، میبندم ، با این حس که موهای تو را نوازش میکنم ، به خودم که می آیم میفهمم که مالِ من نیست، تیکه ی جان من نیست ...
دلم میشکند... باز منتظرت می مانم ... منتظرت می مانیم من و بابا هادی
تو از خدا بخواه که زودتر بیای به آغوشمان، دعاهای من به خاطر آنهمه نافرمانی که کردم استجابت نمیشن ...
منتظرتم