بد رکب خوردم..جاریم رفته دزد و دروغ پشت سرم خبر برده واسع مادرشوهرم..از ی جریانی که فقط مادوتا و شوهرم بودیم..مادرشوهرمم بامن توقیافه بود قبلا..شوهرم بهش میگه اینو..مادرش میگه بخاطر اینکه زنت رفتع کلی حرف پشت سرما زده و توهم تازه ساکت بودی..شوهرم همون موقع میفهمه کار جاریم بوده..وبه مادرش میگه زنه من هیچ حرف بدی نزده که برای توخبراوردن و من خودم بودم..
اومد خونه و بمن گفت..گفت یاخودت به زن داداشم میگی اینو..یاخودم به برادرم بگم...گفتم خودت به برادرت بگو.چون اونقدر از جاریم عصبانی ام که نمیخام باهاش رودررو شم..اونم دیشب به داداشش گفت میگفت داداشم سکوت کرد و هیچی نگفت ولی مطمئنم زنشو ادب میکنه..حالا من از فکر خوابم نمیبره..باجاریم بدنبودیم..حرفی ام پیشش نمیزدم..موندم چرااینکارو کرد..بامنی که جز خوبی براش هیچکار نکردم..حتی یبار نزدیک عید رفتم پاب پاش تمام خونشو تمیز کردیم..درثورتیکه حتی مادرشم نبود..دلم براخودم میسوزه راستش..تازه امروزم که دوباره دیدمش اون دست پیش گرفته بهم کم محلی میکنه...آدم میمونه واقعا چی بگه..