عزیزم من تو شرایط مشابه تو بودم با این تفاوت که خداروشکر بابام مشکلی نداشت... 4 ماه بود عروسی کرده بودم، نرفتم باهاشون، و بابام هر وقت زنگ زد گریه میکرد که جاتون خالیه... این شد یه حسرت بزرگ برام که نرفتم باهاشون... ان شالله جور بشه یه بار همراه بابام برم مشهد
من ریخته ام در رگ تو شیره ی جان، هی چرخ بزن در دل من، دل را بتکان/این هم نفسی چه حس و حالی دارد در پیکر من دو قلب دارد ضرباان 28 خرداد 1401 دخترکم پا به دنیای عاشقانه من و باباش گذاشت، امیدوارم رفیق های خوبی برای همدیگه باشیم... دعا کنید لایق بهترین هدیه خدا باشم و بتونم خوب تربیتش کنم... حس شیرین مادری رو برای همه منتظرا آرزو میکنم
زمان زیادی گذشت....فهمیدم همیشه اونیکه میخوای نمیشه....!فهمیدم هرکسی که باهاته الزاما"دوستت"نیست....!فهمیدم کسیکه تونگاه اول ازش بدت میادیه روزی میشه صمیمی ترین دوستت وبالعکس.....!فهمیدم که بی تفاوتی بزرگترین انتقامه....!تنفریه نوع عشقه....!دلخوری وناراحتی ازمیزان اهمیته....!غروربزرگترین دشمنه....!و"خدا"بهترین دوسته 🌷🌹🌸
آخه عزیزم سوال پرسیدن نداره وقتی شرایط پدرتون اینجوریه شمابرای رفتن حتی شکم نکن پدرخیلی نعمت بزرگیه خیییلی من خودم پدرم فوت شدن ونداشتنش یه دردبزرگه
زمان زیادی گذشت....فهمیدم همیشه اونیکه میخوای نمیشه....!فهمیدم هرکسی که باهاته الزاما"دوستت"نیست....!فهمیدم کسیکه تونگاه اول ازش بدت میادیه روزی میشه صمیمی ترین دوستت وبالعکس.....!فهمیدم که بی تفاوتی بزرگترین انتقامه....!تنفریه نوع عشقه....!دلخوری وناراحتی ازمیزان اهمیته....!غروربزرگترین دشمنه....!و"خدا"بهترین دوسته 🌷🌹🌸