از همونجا نمیدونم چرا نفرت همه وجودمو گرفت از پسره بدم اومد نمیدونم تاحالا براتون پیش اومده یا نه که یکیو ببینید یهو ازش متنفر بشید ازش حس بدی بگیرید دقیقا نسبت بهش همین حسو داشتم
اینم بگم این دوستایی ک میومدن خونمون من به هیچکدوم حتی سلامم نمیکردم بجز حسین و امیر معین (این دوتا پسرعمه پسر دایی هستن) که کلی باهاشون شوخی هم میکردم امیرمعین هم تو درس ریاضی بهم خیلی کمکا کرد و هوامم داشت ..کلا دوستای مامان بابام نقش پررنگی داشتن تو زندگیم داشتن
اون روز پسرا نشستن به پاسور بازی کردن یهو داداشم و حسین و ابوالفضل گفتن عسل بیا بشین اینجا ، فهمیدم این سه تا یه چیزی دیدن از پسره منم نشستم پیش داداشم سکوت کردم همونجوری هم فهمیدم اسمه پسره محمود ۲۰سالشه و سربازه اخرای سربازیشه و دوسته مهسا و البتهه خونشونم قاسم آباده 😂😂
(اینو گفتم همه فهمیدین کدوم شهرم؟؟)😂🙁