خواهر شوهرم هر وقت با شوهر من قهز میکنه یا به مشکل برمبخورن یاد من میفته و هی مبخواد خودشو نزذیک من کنه که به واسطه من با برادرش اشتی کنه در صورتبکه در مواقع دیگه حتی یه زنگ نمیزنه حال بچمو بپرسه یا موقع دعوت خونشون به داداشش میگه بیاید و پشت من همیشه حرف میزنه از بین صحبتها متوجه میشم وبه روم نمیارم الانم با شوهر من خودشو و مادرش به مسکل خوردن دوباره یادش افتاده من وجود دارم و اومده سمت من خیلی لجم میگیره از رفتاراش فوق العاده منفعت طلبه و هر وقت نیاز بهم داره سر و کله اش پیدامیشه منم خواهر شوهره روم نمیشه بهش چیزی بگم و حرفی نمیزنم شوهرم الان دو ماهه مسغول کاری هست زیاد نمیاد خونه تو ابن دوماه نکرده به من زنک بزنه حال بچه بپرسه یا احوال پرسی کنه حالا الان نردیک تولد مادرشه و شوهر من باهاشون سه جورایی قهره زنگ زده به من بیا مامانمو سوپرایز کنیم من که گفتم باشه ولی ته دلم به خاطر رفتاراسون راضی نیست که قدمی براشون بردادم فقط تو رودرواسی قبول کردم خیلی حرصم میگیره ازشون
از ادمای منفعت طلب متنفرمااا مثلا هربار بهت میگه سریع نگو باشه بگو بزار ب همسرم بگم من همیش ...
اره موافقم حرف خوبیه فعلا بهش گفتم برنامت چیه هنوز ندیده جواب بده حالا جواب داد همینو بهش میگم
منم خیلی بدم میاد منفعت طلبه مواقع دیکه عالم و ادم و علیه من پر میکنه بعد تا با برادرس به مشکل میخورن یاد من مبفته انقدر از ابن ادم دورویی و بدجنسی دیدم اصلا دوست ندارم قدمی براشون بردارم
توام نباید میگفتی باشه،باید میگفتی باید ببینم شوهرم برنامش چیه بااون باید هماهنگ کنم
الان فقط پرسیدم برنامه اش چیه حالا برنامه اشو بگه همینو میگم که گفتی بخدا اگه ادمای خوبی بوذن همه کار میکردما ولی انفدر بدی دیدم دست و دلم نمیره قدمی براشون بردارم هر چند به شوهرمم بگم در هر شرایطی حتی به مشکلم خورده باشه باهاشون جونش میره برای خانواده اش و میکه هر کاری هوبه همون کارو کن و اخرم مجبورم کاری که دوست ندارم بکنم
ن برندار ما ادمایی نیستیم بگیم ب ما چ و فلان چون خانواده هستن ارزش میزاریم براشون ولی ی جاها ...
دقیقا من چون خانواده اش هستن کوتاه میام میگم مادر و خواهرشه چیکار کنم ولی واقعا یه موقع هایی خوبه جواب رد ادم بده که بفهمن ما نفهم نیستیم و فقط داریم حرمت نگه مبداریم
مگه شوهرت الان قهر نیست باهاشون؟توام استفاده کن بگو ما نمیتونیم بیایم بعد اگ ب گوش شوهرت رسید بگو من ...
اره همینکار میکنم یه بار عین خودشون رفتار کنم حساب کار دستشون میاد
هیچ وقت یادم نمبره باردار بودم با حالی که داشتم و نزدیک زایمانم بود تصمیم کرفتم شوهرم و برای تولدش سوپرایز کنم یه هفته قبل تولدش گرفتم که شک نکنه و کلی مهمون دعوت کردم و کلی برنامه چیدم نفهمه شب قبل سوپرایزم دیدم خواهر شوهرم ار بدجنسیش که سودرایزم لو بره تو اینستا به شوهرم تولدشو تبریک کفتم در صورتیکه ۵ روز بعد تولدش بود و شوهرم به شک افتاد و یه جورایی بو برد که فردا براش میخوام تولد بگیرم یادم میفته اعصابم خورد میشه من کخ هیچی بهش نگفتم ولی بد به دل گرفتم و یادم نمیره این یه نمونه کوچیکداز بدجنسی هاشه که تعریف کردم
[QUOTE=240876069]اره بابا ما هرچی ملاحظه کردیم و مهربون بودیم بیشتر لهمون کردن ولی حواسشون بود ی وقت اونی ک دریده و ...[
دقیقا..
هیچ وقت یادم نمبره باردار بودم با حالی که داشتم و نزدیک زایمانم بود تصمیم کرفتم شوهرم و برای تولدش سوپرایز کنم یه هفته قبل تولدش گرفتم که شک نکنه و کلی مهمون دعوت کردم و کلی برنامه چیدم نفهمه شب قبل سوپرایزم دیدم خواهر شوهرم ار بدجنسیش که سوپرایزم لو بره تو اینستا به شوهرم تولدشو تبریک کفتم در صورتیکه ۵ روز بعد تولدش بود و شوهرم به شک افتاد و یه جورایی بو برد که فردا براش میخوام تولد بگیرم یادم میفته اعصابم خورد میشه من کخ هیچی بهش نگفتم ولی بد به دل گرفتم و یادم نمیره این یه نمونه کوچیکداز بدجنسی هاشه که تعریف کردم حتی یادمه به خواهرشوهرم گفته بوذم زوذ بیاد قبل ۸ که شوهرم میاد گذاشت اخرین نفر ساعت ۹ شب اومد و کوچکترین کمکی هم بهم نکرد در صورتیکه تولد برادرش بود و منم باردار بودم وماه های اخرم بود .. بعد اون دیگه سوپرایز کردن کسی دلمو زد الان چحوری با جه دل خوشی مادرشو سوپرایز کنم در صورتبکه از اون ادم هم دل خوشی ندارم