به خدا تا بیای تاپیک بزنی و تایپ کنی صب شده چرا انقدر کُندی؟!
من خیلی تایپی نیستم
اینم اخرش
با گفتن باشه بلند شدیم دوباره از اون پله های طولانی پایین اومدیم من جلو بودم اون عقب بر خلاف رفتم نه دستم یخ بود نه ضربان داشتم اومدیم ماشینو ورداره بماند چقد شلوغه و سر صدایی ، میگرن من عود کرد نشستیم حرکت کرد صدای اهنگو کم کرد گفت نمیخوای چیزی بگی نمیخوای حرف بزنی اگه بهت میگفتم نه بهتر بود با رفتارت یجوری میکنی که دروغ بگم انگار حقیقت اصلا خوب نیست نگاش کردم گفتم چی بگم ؟ بگم خوبه رابطه داشتی واقعا حوصله حرف زدن ندارم حتما فردا کل فامیلیم به اصافه ی خودت برای گواهی گرفتن من راهی میشید ذوقم میکنی از گفتن حقیقت ،، رومو برگردوندم گفت از سر شب حرف زدم به اینجا و این بهونه گیر کردی فک کن قبل از اینکه بهت بگم رابطه داشتم نظرت چی بوده منم یهو گفتم منم رل داشتم تازه از ١٦ سالگی ، تو صورتش نگا میکردم نگا کرد گفت خب تا کجا ها پیش رفتی گفتم فک کن مثل خودت ، بد میشه یعنی بده یعنی ؟ البته من مثل تو نیستم بعد از این حرف نزد ترافیک سرم سام اور تا ما برسیم و منو برسونه سکوت موقعه خدافظی من اصلا نگاش نمیکردم میخواستم درو باز کنم دستمو گرفت پشیمونیمو بوسید گفت نمیدونم نظرت چیه ولی باور کن من خواستم از اولش همه چیو بهت بگم اگه جوابت منفی به خودم بگو خودم ماجرارو یجور جمع میکنم اگه هم نه که از خدامه منتظر خبرتم .....