دیشب با شوهرم داشتیم راجع به ازدواج و این حرفا حرف میزذیم و خیلی هم حرفامون عادی بوذ چیز خاصی نمیگفتیم یهو شوهرم گفت من اگه قبل ازدواجم بابام مرده بود دیگه ازدواج نمبکردم فقط چون بابام دوست داشت من سر خونه زندکیم برم ازدواج کردم قبل اینکه عکس العمل به حرفش نشون بدم و تومغزم هضمش کنم چی گفته فهمید خودش حرفش بد بوده فوری جمعش کرد و گفت البته اگه تو هم توزندکیم نمیموذی تو اومذی تو مغزم اردواج انداختی من زیر باز ازدواج نمیرفتم ابنم بگم ما دوست بوذیم و اصلا باباشو نمیشناختم که اونمجبورش گنه منو بگیره و خودش انقدر حرف ازدواج تو دوستی زد به حانوادم معرفیش کردم سر همین خیلی حرفش برام سنگین تموم شد درسته جمعش کرد ولی من خیلی بهم برخورده الانم یه متن تو اینستا بود به ابن مذمون که بعد خدا فقط زنت شریک لحظه هاته نه پدر و مادر و خواهر و برادر که تو زندکی خودشونن براش فرستادم و زیرش زدم متن بالا رو حتما بخون و بهش عمل کن نه که برگزدی بهم بگی اگه بابام نبود باهات ازدواج نمیکردم ومجردیو ترجیح میدادم.. حرف دیشبت خیلی برام سنگین بود
به نظرتون خوب زدم براش چون خیلی بهم برخورده