یه ساختمونیم من طبقه سومم اون وسط. ۱۲ ساله ازدواج کردم . اوایل میگفت باید پله پایینو تمیز کنی یک روز در میون . با کلی دعوا جنگ تا الان یک روز درمیون دارم تمیز میکنم فقط پله هایه پایینو . الان خواهرشوهرم از کرج اومده صداشون بالا میومد داشت میگفت اره خسته شدم از بس حمالی کردم دیگه نمیکشم تا کی زیر پایه اینو تمیز کنم . اعصابم خورد شد رفتم پایین ببینم باز چه دردی گرفته گفتم منکه یک روز درمیون تمیز میکنم باز چه مشکلی داری . میگه نه بچه تو از اینجا رد نمیشه عقل داری چشماتو باز کن ببین چقدر رد میشین . گفتم مشکلت اینکه دم خونه تو رم تمیز کنم؟میگه عقل داشته باشی میفهمی دیگه . گفتم بخاطر اینکه دهنت بسته شه میکنم عیب نداره ولی بچه هایه تو ام رفتن بالا پشتبوم پله ها کثیف شد صدات میکنم باید بیایی تمیز کنی . ولی دیگه تموم شد بعضیا واقعا نمک نشناسن . از این به بعد مثله قریبه ها باهات بر خورد میکنم . مشکلتو بجایه اینکه بمن بگی داری به بقیه میگی .
اونم گفت نه اصلا تو چرا اومدی وسط من داشتم راجبه یه چیز دیگه حرف میزدم ...
بخدا بام زور میاد صبح تاشب بچه هاش خونه منن . کاره خیاطی داره انجام میدم میاد خونه من میخوره سیییر . ادم بد من شدم پشت سرمم هزار تاحرف میزنه کاملا منو خر فرض کرده فقط جرات داره از این به بعد پاشو بزاره خونم جرش میدم نمک به حروم نمک نشناس
نگید پاشو از اونجا امکانش نیست . بگید چیکار کنم فقط