بابای منم خیلی بداخلاقه
دو هفتس خونه دعوا راه انداخته سر هیچی، واقعا هیچی...
من بدبخت هفت هشت سال از مهمترین سال های عمرم رو نشستم درس خوندم فوق لیسانس گرفتم الان بیکارم، هی منت میزنه سرم... من دانشگاه تهران درس خوندم رتبه یک کنکور کارشناسی ارشد تو کشور شدم، من چکار کنم وقتی کسی به این چیزا بها نمیده هرکی پارتی داشت رفت سرکار اما من که درسم خوب بود کار پیدا نکردم، امروز اینقدر اعصابمو بهم ریخت گفتم من دیگه لب به غذای شما نمیزنم رفتم گوجه و تخم مرغ و یکم وسایل گرفتم کلا جدا غذا بخورم، تف تو این زندگی. کاش پول داشتم میتونستم یه خونه اجاره کنم برم.
از زمان جوانیش معتاده، تو خونمون هیچی پیدا نمیشد اما تریاک و سیگار خودش قطع نمیشد، میخوابید خونه میگفت کار نیست هرجا کار میکرد اینقدر بد کار میکرد دیگه کسی سراغش نمیومد، الان چند ساله یه مغازه زدیم یکم وضع مالیمون بهتر شده اما جای اینکه شرمنده گذشته باشه پررو تر شده، جنبه پول یا قدرت رو نداره اگر قدرتی دستش باشه پدر ملت رو در میاره اما خودش قبول ندارن این چیزا رو،
منم ازدواج میکنم میرم بالاخره فقط بیچاره مادرم که باید تا آخر با همچین مردی زندگی کنه، مگه یه انسان چند بار زندگی میکنه که یکبارش پای همچین آدمی بسوزه...