یازده سال پیش همین روز بود که پر کشیدی رفتی من جسم بی جانت را ندیدم هنوز هم چشم به راهم که باز گردی در بزنی و به خانه بیایی مادر زیبا من چقدر زیبا خفته بودی اصلا ترسناک نبودی چقدر ارام خفته بودی به فکر دخترانت نبودی؟ نگرانشان نشدی؟اشک هایشان را ندیدی؟این دختران کوچک ت حالا بزرگ شده اند مادر شده اند ولی تو نیستی گوشه ای از وجودمان تو کجایی هنوز نگران ما هستی ما را می بینی به دیدن ما می ایی ؟ هر بار که سر خاک ت می ایم سنگ سرد و بی روح قبر را که می بینم در دل می گویم مادر زیبا من چه زود پر کشیدی کاش بودی کاش بودی و نوه هایت را می دیدی هنوز وقتی از بخش بیمارستانی که پر کشیدی می گذرم تخت ت را که می بینم دلم چند تکه می شود گویی ههمین امروز پر کشیدی از این بیمارستان که پر کشیدی متنفرم مادر زیبا من کجایی ؟اصلا اگر مرا ببینی می شناسی ؟ما همه بزرگ شده ایم تو چطور؟نکند پیر شدی ؟ولی در خواب هایم همیشه جوانی