امروز از اون روزایی که دلم گرفته از اون روزایی که توی قلبم احساس سنگینی میکنم از اون روزایی که نمیدونم چمه فقط میدونم همش به ضمیر ناخوداگاه مربوط و هرچقدر تلاش میکنم علت ناراحتی و تشخیص بدم هیچی پیدا نمیکنم چون همش اون پشته بعد گذشته رو مرور میکنم دیگ دردی برام نداره دیگ احساس بدی بهش ندارم چون سم و زهرش بیشترش گرفته شده ولی دلم آروم نمیشه چون میدونم هنوز یه زخمایی مونده که نیاز به درمان داره و اونا داره اذیتم میکنه و این بیشتر اذیتم میکنه این احساس درست مثل زمانی که قسمتی از بدن زخم میشه و نمیتونی بیخیالش بشی و انقدر بهش دست میزنی تا زخمش بدتر میشه گاهی وقتا احساس کردن بعضی چیزا خوب نیست مثل درد های جسمی که اگر مسکن بخوری و احساسشون نکنی حالت بهتره تا این که احساسشون کنی