من و شوهرم الان 5روزه قهریم نمیدونم چیکار کنم ک خودش بیاد آشتی کنه
راستش شوهرعمه بابام مرده بود من ب شوهرم گفتم ک بخاطر بابام بیا بریم مجلس یه فاتحه بخونیم بعد برگردیم،اولش گف باشه ولی بعد اینکه با مامانش اینا رف بیرون اومد بهم گف برا چی آماده شدی،داداشمم امتحان داشت رف امتحان داد اومد ک با ما بره
بعد بهش گفتم خو مگه قرار نی بریم ختم گف ن،مگه قراره بری و مداحی کنی گفتم خو منو نمیذاری خودت داداشمو بردنی برو یه فاتحه بخون و برگرد بعدش برگشت ب من چ ربطی داره ک برم ختم بعد گفتم بخاطر بابام برو یه فاتحه بخون و برگرد زیاد نمون بعدش گف ب ک.ی.ر.م ک مرده
بعد بهش کفتو منو ببر خو خودت نمیری گف ن میرم جلو خونشون داداشتو پیاده میکنیم و برمیگردیم،هیچ کدوممون پیاده نمیشیم برا فاتحه
منم گفتم پ من نمیام برا چی برم از دم درشون برگردم برم و اصلا بهشون تسلید نگم و برگردم خونه باهات بعد گفتم من نمیرم
اینم ب داداشم گف ک بلند شو بریم بعد رفتن حتی یه تسلیتم ب پسراش نداده بود
منم بخاطر این هی بهش اصرار میکردم ک سر بابام پیش فامیلاش بالا باشه همه بگن ببینین داماد فلانی ب پدر شوهرش ارزش داده اومد و رف
بعدش من در و قفل کرده بودم هر چقدر در زد باز نکردم بعد برگشت هر چی از دهنش در اومد بهم گف بعد منم بخاطر اینکه همسایه ها نشنون در و زود باز کردم
بعد بهم فحش داد و گف ک چرا در و از پشت قفل کردی بعد منو زد و بهم گف برو گمشو خونه بابات کلید خونه بابام اینا هم خونه ما مونده بود
بعد منم بلند شدم و رفتم خونه بابام اینا گفتم میرم باشه بعدش رفتم بعد بهم پیام داد ث تو خرابه ی کی هسی بلند شو بیا خونه
منم خو اهمیت ندادم تا ساعت 12شب تنها موندم تو خونت مامانم اینا بعدش دیگه ترسیدم و ب بابام زنگ زدم بابامم گف تو مراسمم باشه میام دنبالت اومد دنبالم بعد منو هم با خودش برد
فرداش بابام از حرفا و رفتارای شوهرم عصبی شد زنگ زد ب پدربزرگم و گف دختر منو دو دادی ب اون پسره الانم بیا میخام دخترم طلاق بگیره ازش
بعدش من و مامانمو فرستاد خونه بابابزرگم ب پدر شوهرم اینا زنگ زد گف یه لحظه بیا باهات کار دارم پدر شوهرم و مادر شوهرم اومدن
بعد اینکه نشستن پدربزرگم شروع کرد ب تعریف کردن ماجرا
بعدش مامانش اینا منو با خودشون آوردن خونه خودم
پیش اونا بهم گف برا چی برگشتی مگه من بهت نگفتم رفتی دیگه حق نداری برگردی،چرا مث سگ افتادی دنبالم بعد منم بهش گفتم من نمیومدم مامانت اینا آوردنم بعد گف برو گمشو
باباش اینا گفتن گوه نخور این نمیومد ما آوردیمش و...
خلاصه
بعد این ک اونا رفتن دیگه هیچ کدوممون با همدیگه حرف نزدیم
من نمیدونسم ک برادرش اینا برا تولد دعوتمون کردن خو من از کجا میدونسم شوهرمم بهم نگفته بود و خودش تنهایی رفته بود بعد ساعت 11و15 دیقه شب بود ک زنداداشش زنگ زد گف کجا موندی دختر گفتم وا مگه قرار بود جایی بیام،بعد برگشت گف منو مسخره کردی بعد بهش گفتم ن ب جون خودم مگ چیشده
بعد گف مگه نمیدونی امروز تولد بچمه همه رو دعوت کرده بودیم داداش گف زن من سرش درد میکنه نیومد
گفتم بخدا من از این موضوع اصلا خبری نداشتم ک بهش بگم
سرم درد میکنه نمیام
خلاصه بعد امروز ک مادر شوهرم اینا شام دعوتمون کردن بازم بهم نگفته ب منم زن داداشش اطلاع داد گف شام دعوتمون کرده ها میدونی گفتم ن نمیدونم دیگه چیکار کنم
از تو گوشیشم شماره دختر پیدا کردم یعنی ساعت 14 و نیم با دختره حرفیده بعدش ب س نگاه کرده از ساعت 14و35 تا 15و30 دیقه نمدونم چیکار کنم موندم بخدا
اصلا بهش پی میدم ج نمیده
پی امم هم این میشه ک مثلا بهش میگم من رفتم خونه مامانم اینا ج نمیده
بعد میگم من رفتم فلان جا بعدش ج نمده
یا مثلا قبلا ها میرفتم جایی هی پی میداد کجا موندی پس چرا نمیای
الان ن زنگ میزنه ن پی میده ن باهام تو خونه میحرفه،ن میگه ک چی پختی