دیروز بعد از 2هفته میخواستم برم خونه بابام
شوهرم هی میگفت من نمیام
من میام مسخرم کرده بود
بعد گفت میام آماده بشیم اماده شدم گفت من نمیام حالو حوصله ندارم
گفتم بازم باید خودم تنها برم گفت برو خونه باباته
منم اماده شدم اسنپ گرفتم تا وسط راه رفتم
گفتم چرا انقد مشکوک منو به زور رد کرد گفت خودت تنها برو
برگشتم خونه دیدم خونه نیست
زنگ بهش زدم گفتم کجایی گفت به تو چه من کجام
یا با کیم بعد نشستم به گریه کردن گفتم داری با زندگیم چیکار میکنی با کی رفتی
گفت ازت خسته شدم وسایلات جمع کن الان میام دم در خونه دنبالت میذارمت خونه بابات یه مدت اونجا بمون من نفس بکشم
خیلی دلم شکست💔😔
وسایلام رو جمع کردم رفتم سوار ماشین بشم دیدم رفیقش تو ماشینه
بعد داشتم گریه میکردم
جلو رفیقش بهم گفت من میرم کار میکنم خانوم همه رو بده پول اسنپ انقد دلم شکست زدم زیر گریه بلند بلند
جلو رفیقش بهم گفت بس کن برو واسه بابات گریه کن من حالم بهم میخوره از گریت
خیلی کوچیک شدم خیلی دلم شکسته
از دیروز تاحالا یه زنگم نزده ببینه زندم یا مرده
دلم میخواد خودکشی کنم😔😭😭😭