2777
2789
عنوان

رمان

360 بازدید | 5 پست

<<💕 بسم الله الـرحمـن الـرحیم 💕>>  نویسنده ی رمان خودم هستم‌.🔥  بسم الله الرحمن الرحیم  وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

جان 

𓆃ایران زمین𓄂      "نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت، پاک کردن حافظه آن است. باید کتاب‌هایش را، فرهنگش را و تاریخش را از بین برد. بعد کسی را گمارد که کتاب‌های تازه‌ای بنویسد، فرهنگ تازه‌ای جعل کند و تاریخ تازه‌ای بسازد...”.ملت هارا از تاریخشان دور نگه دارید در این صورت راحت کنترل میشوند. تاریکاندیشان می‌خواهند زنان را درسیاهینگه دارند ؛آن‌ها ازروشنشدن ذهن زن می‌ترسند؛چون می‌دانند زن بداند، به کودکش هم یاد خواهد داد ... *من خود اندوهگین نیستم اندوه عالمم، سرزمینی در سینه ام گریه میکند*

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸 🌸🌸 🌸 رمان👌 #part_1 #عروس_ارباب‌زاده   _بابا تو رو خدا من نمیخوام زن ارباب بشم اون خودش زن داره من رو فقط برای انتقام میخواد تو رو خدا من نمیخوام قربانی بشم من تازه شونزده سالم شده! سیلی محکمی تو گوشم کوبید که پرت شدم روی زمین لگد محکمی تو شکمم کوبید که آخی از شدت درد گفتم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که عصبی فریاد زد: _دختره ی سلیطه دوست داری برادرت قصاص بشه نمک به حروم! از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم من نمیخواستم عروس ارباب زاده سنگدل روستا بشم اون من رو برای انتقام میخواست اون فقط میخواست من براش توله پس بندازم اون میخواست از این وضعیت سواستفاده کنه! دوباره با التماس به پای بابا افتادم: _بابا تو رو خدا نزار من تقاص پس بدم. با خشم خم شد موهای بلندم رو از زیر روسری کشید بیرون داخل دستش که اخ بلندی از شدت درد گفتم خم شد تو صورتم و با عصبانیت تو صورتم نعره کشید: _تو همسر ارباب زاده میشی دختره ی سلیطه همینجا دهنت رو پر خون میکنم تا جرئت نکنی روی حرف من حرف بزنی. بابا انقدر من رو کتک زد که خون بالا آوردم وقتی آش و لاشم کرد و خودش هم خسته شد بلاخره دست از کتک زدن برداشت کمربندش رو یه گوشه رها کرد و از خونه زد بیرون از شدت درد حتی نمیتونستم تکون بخورم صدای نگران خواهرم شهلا کنار گوشم بلند شد: _ستاره چشمهات رو باز کن تو رو خدا صدای خونسرد مامان رو شنیدم _دختره ی سلیطه کاریش نداشته باش بزار مثل سگ جون بده ، میخواد پسرم قصاص بشه تا این عروس ارباب زاده نشه انگار خیلی از ارباب زاده سر تره همه آرزو یه شب باهاش بودن رو دارند این اومده اینجا کلاس میاد! ...ʲoiⁿ🧸↯ ❪

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792