امشب تولد بچه هام بود شوهرم یه کیک گرفت
گف ببریم خونه ی بابات به خاطر بچه ها یکم
خ.شحال باش من میونم با بابام اصلا خوب نیس
دوماهه اونحا نرفتم هرچی گفتمش بیا بریم پارک
اونجا بیشتر خوش میگذره قبول نکرد
اخرش رفتیم خونه ی بابام ولی حالم خیلی گرفته بود
اصلا نمیتونستم تظاهر کنم و جلوی خودمو بگیرم
تولد کوفتشون شد