من مجردم و ۱۷ سالمه
ساعت ۵ یا ۶ بود ک خوابم برد
خاب دیدم که یک دختر خیلی خوشگل و نوزاد دارم که اسمشو گذاشتم آیسان
تو شاهچراغ بودم با دخترم تو حرم راهم نمیدادن میگفتن جا نیست
بعد با مامانم رفتم بوتیک شوهرم ک اسمش محمد بود قیافشو یادمه ولی مطمعنم تابحال تو واقعیت ندیده بودمش بعد اون بهم ابراز علاقه کرد کنار دوتا شاگردش بعد من بهش گفتم بریم برا بچه پوشک و کالسکه بخریم اون گفت عصر من با مامانم راه اوفتادم رفتیم خونه خالم بچم تو بغلم بود پسر خالم که ۱۰ سالشه اینقد با لقد ب بچن زد تا بچم مرد و تبدیل ب یه مایعی مثل اب شد
بعد رفتیم خونه شوهرم برای بچم کالسکه و پوشک گرفته بود بعد من بهش گفتم بچمون مرد بعد گفت چی گفتم عمرش بدنیا نبود ولی ناراحت نشدم از اینکه مرد ولی خیلی دوسش داشتم