دوستان این همون رمانیه که تو تاپیکام راجع بهش حرف زده بودم.اگه دوست داشتین برید رمان دوستم رو بخونین اگه خوشتون اومد یا ایراداتی دیدین بهم بگین حتما که به دوستم بگم🌹.خودش دوست نداره پول بده ممبر جذب کنه،دوست داره خواننده ها خودشون رمانش رو به اختیار خودشون بخونن.برا همین تصمیم گرفتم بیام اینو اینجا بزارم تا اگه خوشتون اومد با عضو شدن تو چنلش و خوندن بقیه رمان بهش انگیزه بدین،از طرفی میگه تا وقتی مردم از قلمش خوششون نیاد هیچ رمانی تو نت منتشر نمی کنه،این رمان انلاین هم برای این داره مینویسه که از بازخورد ها خبردار شه.اگه خوشتون اومد یا ایرادی دیدین حتما بگین دوستان❤️
....................
رمان بی هویت
ژانر:ترسناک،تخیلی
ایوین,الف|Eyvin A
مقدمه:
گذشته که حالم را گرفته است!
آینده که حالی برای رسیدنش ندارم!
و حال هم حالم را به هم میزند
چه زندگی شیرینی!…
میشود بلیطم را پس بگیری …؟
مقصد را اشتباه آمدم … اینجا را نمی خواهم!
رسیده ام به حس برگی که میداند بادازهرطرف که بیاید سرانجامش افتادن است..
خلاصه:
گاهی اوقات بعضی سلسله مراتب آغاز کنندهٔ اشتباهاتیه که همون اشتباهات خودش آغازکنندهٔ شروع یک حادثهس،و همین حادثه راه رو برای فجایع بزرگ باز می کنه.
هر چیزی شروعی داره،حادثه جنگ جهانی اول بخاطر اشتباهی موسوم به چرخش اشتباه مهلک آغاز شد،بعد از آن جنگ جهانی دوم با ظهور آدولف هیتلر آغاز شد ،حادثه چرنوبیل،هیندنبرگ و حتی تایتانیک هر کدام بخاطر اشتباهاتی آغاز شدند که در مخیله هیچکس نمی گنجید اون خطاها باعث آغاز چنین فاجعه های عظیمی شه.
پسر داستان ما هم مستثنی از این قضیه نیست ولی تنها وجه تفاوتش در اینه که نه مثل هیتلر باعث آغاز جنگ جهانی شد و نه مثل فردی با فراموشی یک کلید باعث غرق شدن کشتی تایتانیک و نه مثل افرادی با بررسی نکردن قطعات معیوب یک سیستم باعث آغاز حادثه چرنوبیل شد.
پسری که در زندگیش اشتباهات زیادی مرتکب شده ولی هیچکدوم از اشتباهاتش به بدی آخرین اشتباهی که کرد نیست .آخرین اشتباه او ،باعث به وجود اومدن باتلاق عظیمی در زندگیش شد که هر چقدر برای زنده موندن تلاش کنه ،حکم مرگ زودتر براش صادر میشه؛و اوضاع زمانی وخیم میشه که میبینه فقط خودش رو توی دردسر ننداخته و بازی ای رو شروع کرده که پایانش معلوم نیست..
**
@RomanBihoviat
#بیهویت
#پارت_1
**
به دستان خونینش نگاه کرد.سراسر وجودش رو ترسی آمیخته با حسی ناآشنا پر کرده بود .به جسد پسری که روی زمین سرد افتاده بود نگاه کرد و سری با بیچارگی تکان داد ؛میدانست کار خودش بود،اما باور نمی کرد !می خواست تمام تقصیر ها را گردن خودش بندازه اما ته وجودش حسی فریاد میزد(تقصیر تو نیست) !
پاهایش سست شد و کنار جسد پسرک افتاد و اشک ها گونه هایش را خیس کرد.
دقایقی به همین منوال گذشت تا اینکه تمام حس ناراحتی و ترس ،جای خودش رو به حس خشم داد ،بلند شد و لنگان لنگان به سمت در رفت و مشت هایش را روی در چوبی رنگ قدیمی فرو آورد و با خشم ؛جملهٔ من باخت نمیدم را بر زبان آورد و خارج شد..
_
(بنیامین)
_عمو..عمو یک گل میخری؟
سرم رو چرخوندم .به چشمان مظلوم پسربچه که به شیشه میزد خیره شدم،دستم رو به زور توی جیب شلوارم فرو بردم تا پول خورده ای بهش بدم ،اما ته جیبم از نداری عنکبوت قلت میزد.
_پولی ندارم پسر ،شرمنده.
با ناراحتی نگاهش رو ازم گرفت و رفت سراغ ماشین بعدی ،شیشه رو که نصفه پایین بود و کامل دادم پایین و منتظر شدم چراغ سبز شه.۱۰ ثانیه مونده بود،پاهام رو روی گاز تنظیم کردم و خیلی دلم می خواست وقتی چراغ سبز شد توی خیابون ویراژ بدم.
اما با این ترافیک و همچنین بخاطر سختگیری بیش از حد پدر گرامی نمیشد به همچین رویایی فکر کنم .
چراغ سبز شد و با سرعت بیش از حد معمولی گاز دادم،باد ملایمی بخاطر پایین بودن شیشهٔ ماشین به موهام می خورد و موهام رو به بازی میگرفت.