یک سال و نیم ازم کوچیکتره.حدودا یک سالی هست بعضی عصرا میاد خونمون تنهایی میشینه یکی دو ساعت صحبت میکنیم و میگیم و میخندیم بعد میره.قبلا اصلا ازین کارا نمیکرد.خیلی هم به من نگاه میکنه وقتایی که حواسم نیست برمیگردم میبینم زل زده تو چشام.یه بار یکی از فامیلا داشت از شوهرش جدا میشد گفته بود شوهرم باید 3 دونگ خونه رو به نام من بزنه تا برگردم سر زندگی،پسر عمم وسط جمع 50 نفری برگشت به من گفت نظرت چیه راجع به این حرفش؟ من قبلا به دختر عمم میگفتم من تحصیلات خیلی برام مهمه سعی میکنم با همکفو خودم ازدواج کنم.امسال پسر عمم داره ارشدشو میگیره با اینکه تصمیمی نداشت....بنظرتون نظری داره یا من خیلی خودمو تحویل میگیرم؟ خخخخخخ
پسرها از کسی که براشون مهم هست نظر میخوان :)))))))) آخ که من چقده این حس ها رو دوست دارم
دقیقا یه نفر همین کارو با من تو جمع میکرد حالا منم خجالتی باهاش اصلاراحتم نبود یهو برمیگشت یه چیزی میپرسید یا یه چیزی میگفت مجبور شم جوابشو بدم
بعد چند سال زندگی سمی امسال تونستم روی پای خودم بایستم و تمومش کنم شنیدم شنیدم شنیدم حرف مردم رو ولی رها کردم هرچیزی که شادی از من وبچم گرفته بود امیدوارم برای همیشه کنار بچم شاد وخوشحال باشم💛
نگو مثل من منگل بازی درمیاوردی طرف بیخیال میشد؟ :)))))))))))))) یاد نوجوونی وجوونی به خ ...
من یهو سرخ میشدم چند کلمه بی ربط تحویلش میدادم
ولی اون خیلی پرو بود در عرض یه سال انقدر گیر سه پیچ بهم داد که الان خیلی راحتم باهاش
بعد چند سال زندگی سمی امسال تونستم روی پای خودم بایستم و تمومش کنم شنیدم شنیدم شنیدم حرف مردم رو ولی رها کردم هرچیزی که شادی از من وبچم گرفته بود امیدوارم برای همیشه کنار بچم شاد وخوشحال باشم💛