هفت ساله متاهلم با عشق ازدواج کردم بدون ذره ای عقل و الان هیچ عشقی برام نمونده و کلی پشیمونی. چن روزه خیلی ذهنم درگیر ده سال پیش شده که ی موردی که پسر خوب و معقولی بود بهم گفت علاقه داره بهم ولی من از سر غرور و لجبازی گفتم قصد ازدواج ندارم چن وقت بعدم گفتم حسی بهت ندارم اما همش منتظر بودم بیاد خواستگاری ولی نیومد و کلی هم دلخوری بینمون پیش اومد الان همش فک میکنم اشتباه از من بود که از خودم روندمش خیلی مورد مناسبی بود و واقعا منو دوس داشت اون موقع فک میکردم شرایط ازدواجو نداشتم ولی باید بهش میگفتم که چی میخوام و چرا میگم قصد ندارم شاید... مثل خوره این فکرا افتاده تو سرم دارم دیوونه میشم که اگه غرور و لجبازی و بچه بازی نبود شایدالان کنارش خوشبخت تر بودم.همش دنبال ی خبری ازش هستم ولی نمیدونم برا چی اصن. میدونم گذشته ها گذشته اصن نمیدونم بعد ده سال چرا این فکرا اومد سراغم. چطور از این فکرا راحت بشم؟