زندگیمو پر از سیاهی کردم. پر از نفرت و تاریکی، فقط به خاطر همون عذابی که همیشه ازش دَم می زد، انقدر که برای خودم این واژه ی گناهکار رو تکرار کردم تا تونستم کاری کنم بشه ملکه ی ذهن و روح و قلبم.اون شعارش دوری از گناه بود ولی عملش، یک گناهکار حرفه ای بود، یه ادم از جنس تاریکی ولی با ظاهری شیشه ای ، شکست، بالاخره تونست ظاهر شیشه ای و شکننده ش رو هزار تیکه کنه و اونوقت بود که ظاهر زشت و پلید گناهانش نمایان شد و من دیدم ، به چشم دیدم، بزرگترین گناهان اون افراد گناهکار رو دیدم و نفرت رو تو وجودم پرورش دادم، نفرت همون چیزی که بر قلب سنگی من حکومت می کرد، من… آرشام… اسمم گناهکار ، رسمم تباهکار ...