شب همگی بخیر. ۷ ماهه از ازدواجمون میگذره و من شدیدا دلم برای مامان بابام تنگ میشه😭😭😭😭😭با اینکه خیلی دور نیستیم از هم ولی بازم دلم برای غذا های مامانم مسخره بازی های منو خواهرم وووووو....... خییییلی تنگ میشه همین الان از خونه مامانم میاییم دارم مثل ابر بهار گریه میکنم😭 حتی دوس ندارم بگم خونه مامانم اونجا خونه ی منههههههه😭😭😭😭چیکار کنمممممم خداااا😔😔😔
میفهمم عزیزم منم عاشق پدرومادرمم اما انقدر تو خونه شون عم وناراحتی هست که همیشه با چشم گریون از خونشون برمیگردم امروزم سر قضیه ای گفتم دیگه اصلا نمیرم خونشون
تنها آرزوم عمر طولانی و با عزت پدر و مادرمه میشه واسه این آرزوم ی صلوات بفرستین...منو عشق جان بالاخره سال ۹۳ بعد ۴ سال سختی ب هم رسیدیم و حاصلش شد ی دختر ناز نازی ک ۹۹ زمینی شد و ی نی نی تو راهی ک با دعای خیر شما مرداد ۱۴۰۱ انشاالله سالم میاد بغلم