بچهههه هااا من هر روز صبح بیدار میشم برای شوهرم صبحانه آماده می کنم غذا رو تزیین شده برای نهارش میذارم دسر و میوه و مخلفات و... براش میذارم که میره دفترش گشنه نمونه چون موقع کار اصلا حواسش به خودش نیست
یا اینکه هر روز براش یه یادداشت میذارم اونم میذاره و..
با اینکه شاغلم هستم اما این کارارو دوست دارم
هیچ وقتم به هیچ کس نگفتم فقط مادر شوهرم سر یه قضیه ای می دونست و اینا...
جلوی فامیل تعریف کرد بعد یکی از عروسا برگشت گفت خوب همچین شوهری گیرت اومده بایدم این کارارو بکنی (با اینکه من هم از لحاظ خانوادگی هم سطحم هم از لحاظ مالی هم شغلی که خودم دارم) اصلا از لحاظ فرهنگی و اجتماعی و مالی با هم اختلاف نداریم
بعدشم گفت من انقدر کارای مهمی دارم که دیگه به اینا نمیرسه
بعد حالا من هیچی نگفتم اما خودش همیشه تا ظهر خوابه وشاغلم نیست حتی ...
بعدم من اصلا خودم نمیام نسائل شخصیمو بگم حرف شد مادرشوهرم تعریف کرد که ما اینجوری هستیم
بعد تو مهمونی چند مدل غذا و دسر درست کرده بودم
هی راه می رفت می گفت چه حوصله ای داری بیکاری مگه
در حالی که من هم مدرک تحصیلیم بالاتره هم شاغلم اما بازم جوابشو ندادم چون حس می کنم دل شکستن هنر نیست
نمی دونم واقعا رو مخم رفت