امروز اومدم سمتم موقع تعطیل کردن یک حرفیو راجب کارم بهونه کرد . روش نمیشد چیزی بگه منم احوالپرسی کردم و گفتم تو دیگه زندگی تو داری گفت آره اما دیدن اتفاقی تو خاطرات ۱۵ سال پیش رو تازه کرد خلاصه دیگه گفتم من میخام برم خونه ببخشید . گفت برسونمت گفتم نه ممنون دیگه تمام . گفتم از زن و زندگیت راضی هستی گفت آره راضیم خدا رو شکر
تو بر نمی گردی...وَ این غمگین ترین شعر جهان است!که ترجمه نمی شود ؛یعنی تو را به هیچ زبانی نمی توان برگرداند؟!
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.