من دلم میخواهد پیچک جنگل باشم
بروم بی مقصد
بین دیوار بلند
یا لابه لای نرده های شهر
لانه ی گنجشک شوم... .. یک روز از آدینه ی گرم
آهسته و پیوسته
روم،
خانه ی پیرزنی
که دوچشمش به اندازه ی دریا
خیس است ...سفره اش پهن
منتظرِ لبخندیست و یک آلبوم کهنه ی زرد به دستش دارد... من
دلم میخواهد پیچک وحشی باشم
پنجره ؛همدم تنهایی من
و سفر را
بسِپارم به خدا
سفری دور از درد
دور از ترس
ارام روم سوی یکراه دراز
تا دلِ تنگی را ،از قفس آزاد کنم.. من
دلم میخواهد به اندازه ی یک کودک شاد، مزه ی سبزی، سادگی و خوبی را ،،
با سر ذوقی بچشم... زیر رگهایِ دل آزرده ی من
بشود
براق تر از آیینه...نفسم را با صدای غزل یک بلبل چاق کنم.... یکروز از گوشه ی پنجره ای نارنجی
خیره شوم به دنیای کبود دل آدمهایی،
که به رنج آمده اند
به غمی،میمانند
و به یک آهِ بلند میمیرند...
کاش پیچک بودم
پیچکِ هرزه گر عاشق بشود
آسمان آبی نیست
میشود سبز
مثل تن پوش درختانِ شمال...
راستی اگر سبز شود این باران
چه خوشی میگذرد...
همه جا رد بهشتِ مَلکان می ماند
مثل یک پیچکِ نیلوفریه صحرایی