من وقتی بچه بودم و میتونستم حرف بزنم ، به همه میگفتم من تو عروسی پدر و مادرم بودم
من یه عمه دارم که هنوز ازدواج نکرده ، و وقتی ک عروسی پدر و مادرم بوده ، من خونه ی مادربزرگم بودم و با عمه و مادربزرگم آماده شدم که برم عروسیشون ، خیلی برام جالب بود من اون مکانی رو که توش عروسی بود کاملا یادمه ، و اینم بگم من توی عروسی همه چیز رو از بالا میدیدم ، انگار یه پرنده بودم که هم رو هوا بودم ، هم تو اون مکان
و اینو برای هرکسی تعریف میکردم میگفتن شاید ما خودمون برات تعریف کردیم ، فک میکنی تو بودی
.
.
.
.
یه برنامه ای هست ، شبکه چهار (زندگی پس از زندگی)
توی این برنامه افرادی که میرن کما و برمیگردن ، در کل میمیرن و دوباره زنده میشن ، میان و اتفاقی که افتاده براشون رو تعریف میکنن ، دو روز پیش تو همون برنامه یه خانومی اتفاق مشابه اتفاقی ک برای من رخ داده بود رو داشت
ولی اون خانوم میگفت ۴ سال قبل ب دنیا اومدنش این اتفاق براش افتاده ، اون خانوم هم میگفت ، خونه ی پدریش رو از بالا میدید و انگار با یه موجود و یا یه انسان توی هوا ، یعنس بیرون از خونه صحبت میکرده و برای پدرش تعریف کرده ولی باورش نشده تا اینکه بزرگ شده و باز هم تعریف کرده و بخاطر اینکه اونها یقین داشتن دخترشون ب سنی رسیده ک دروغ نمیگه ، حرفش رو باور کردن
اگه کسی هست ک یه همچین اتفاقی براش افتاده باشع ، تعریف کنه💜