من آن پرنده را که می خواند در سر من و مدام می گوید که دوستم داری و مدام می گوید که دوستت دارم ، من آن پرنده ی پرگوی پر ملال را صبح فردا خواهم کشت (ژاک پره ور)
هر لذتی که می پوشم یا آستینش دراز است یا کوتاه یا گشاد هر غمی که می پوشم دقیق انگار برای من بافته شده هرکجا که باشم (شیرکو بیکس)
هرگاه قصد رفتن کردید بروید و هرگز برنگردید به رفتن وفادار باشید تا ماهم به فراموش کردنتان وفادار بمانیم (محمود درویش)
ای ظریف ترین درد که بر سمت چپ سینه ام نشسته ای این چنین بی تفاوت نباش چیزی که اینجا می سوزد فانوس نیست دل من است (تورگورت اویار)
تو عشق بودی این را از رفتنت فهمیدم (جمال ثریا)
تو اینجا نیستی و گم شده ای اما هنوز لبخندت اینجاست و روی صندلی روبرویم نشسته است (شیرکو بیکس)
زندگی از من می خواهد که فراموشت کنم و این چیزی ست که دلم نمی تواند بفهمد (محمود درویش)
بدون اشک گریستن را آموختیم ( محمود درویش)
ببخشید که دیر شد تا برسم خونه و دفترم رو پیدا کنم اینارو بنویسم طول کشید
امیدوارم بدردت بخوره