خاطرات عاشقانتون که قابل نوشتن باشه رو بیاید تعریف کنید😍
من و همسرم تو دوران نامزدی از هم دور بودیم و همسرم روزای تعطیل میومد... همشم میگفت جور نمیشه این هفته بیام... منم باور میکردم و ناراحت میشدم... بعد با مامانم هماهنگ میکرد که کجام، پا میشد یه راست میومد اونجا و منو غافلگیر میکرد.
یادمه یه سری تو حرم بودم... بعد از اذان مغرب نشسته بودم تو حیاط صحن آینه حضرت معصومه... یه آقایی اومد جلوم ایستاد. منم سرم پایین بود داشتم دعا میخوندم. هی پیش خودم میگفتم چرا این یارو نمیره با این جوراباش😬😖😒
خلاصه یه چند دقیقه ای گذشت.. دیگه نفس کشیدن تو هوای جوراباش برام سخت شده بود... سرمو بلند کردم که دیدم آقامونه با لبخند نگام میکنه😘😍😍😍 یه پاکت پر از لواشک کوچیک کوچیکم تو دستش بود... 😭😍