2777
2789
عنوان

داستان زندگی من..

354 بازدید | 17 پست

این ماجرا بر میگرده به سه سال پیش...من یه پسر عمه دارم که 4 سال از خودم بزرگتره و ما خیلی با این عمه ام اینا رفت و آمد داشتیم و به قولی با هم بزرگ شدیم هرچی نباشه حس خواهرانه و برادرانه بین ما ایجاد میشه و این پسر عمه ام کلا بعد از برادرم توی فامیل خیلی ازم حمایت می کرده...از اون طرف یه دختر عمه دارم که دختر داییم هم میشه..رفت و آمدمون‌ با هم زیاد بود تا یه روزی حرف میشه میگم آره فلانی (پسر عمه ام) واقعا خوبه برام با ....(برادرم) فرقی نداره و...



هستید بقیه‌ اش رو بگم؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

میگذره تا چند روز بعدش که یک هفته مونده به عروسی دختر عموم با یکی از پسر عموهامه‌...ما رسم داریم از حدود ۵ روز قبل عروسی هر شب خونی بزرگ فامیل جمع بشیم..ما هم تقریبا هر شب می رفتیم خونه عمو بزرگم..من تا اون موقع رابطه ام با دختر داییم یا همون دختر عمه ام خوب بود

یه شب بابام عملیات داشتن نمیاد خونه از اون طرف عمه ام (زنداییم) زنگ می زنه نمیاید؟ مامان میگه نه بابا بچه ها نیست نمی‌آیم.. این مال دو شب قبل از عروسیه

تا شب آخرش میریم دختر داییم من رو می کشونه توی اتاق میگه فلانی من به فلانی (پسر عمه ام) گفتم که تو دوستش داری...من اونجا بود که صورتم عین کچ شد با تعجب گفتم چکار کردی؟ چرا دورغ گرفتی؟ میدونی اگر تو فامیل پخش بشه آبرو خودم و مامان و بابام میره؟ چرا دورغ گفتی؟ ( دختر داییم همون شب که ما نبودیم به پسر عمه ام میگه)

معذرت می خوام من خر نمیام با این دختر قطع رابطه کنم فقط بلند میشم دست و صورتم رو می شورم که یکم رنگ و روم در بیاد میرم پیش مامان هی گیر میدم بریم بریم مامان با تعجب میگه چرا این رنگی شدی؟ ( خیلی رنگم پریده بود!) گفتم هیچی فقط خستمه‌ بریم مامان‌.مامانم هم فکر میکنه چون از صبح زود بیدار شدم خستمه. خلاصه بلند میشیم میریم..

من اون شی تا صبح چشم روی هم نمیذارم تا فرداش از دوباره با دختر داییم داشتم چت می کردم که داداشم اومد پیشم نشست دیدم دارم با دختر داییم چت می کنم گفت براش بنویس باز داری پشت سرم دورغ می بافی! 

من با تعجب به داداشم نگاه کردم خودم هیچی بهش نگفته بودم از اون طرفم دختر داییم می دونست داداشم غیرتی بد جور بره اینا رو بگه می کشتش‌...کلا برادرم با دختر داییم آبش تو یه جوب نمیره (برادرم ازم ۳ سال بزرگتره)

داداشم کنارم نشسته بود براش تایپ کردم همون موقع مامان صدام زد که آماده بشم بریم آرایشگاه..منم نت رو خاموش کردم بلند شدم دیگه ندیدم چی برام تایپ کرد..اونجا بود فهمیدم پسر عمه ام به داداشم گفته و واقعا ازش ممنون بودم که پسر عمه ام به کسی نگفته بود و اول با داداشم حرف زده بود..

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108