الان حدود یک ماهی میشه ما ۴تا دختر و مامانم با بابام قهر کردیم و خب یه حرفایی که از بچگی رو دلمون بود با پیامک بهش گفتیم حرفایی که تو بچگی ما رو داغون کرده بود اما به خاطر حفظ حرمتا هیچ وقت مستقیم حرفی نمی زدیم بابام معتادها اما هیچ وقت به روش میآوردیم این اواخر دیگه هیچ جا نمیرفت از بس مصرفش بالا رفته الان نزدیک۷_۸ماهه پاشو خونه من نذاشته با اینکه باردارم یا خواهرم که تازه عروسه شاید دو بار رفته و زود تنهایی بر میگرده و میگه مامانو شما بیارید یا میریم مسافرت نمیاد مامانم تنهایی با ما میاد به شدت بد دهنه و فحاشی میکنه انگار از ما بدش میاد و همیشه میگه از دستتون راضی نیستم با اینکه دخترای بدی نبودیم و هیچ وقت حرمت شکنی نکردیم اما اون جلوی شوهرامون مراعات نمی کنه وهمش جیم میشه خب اونام به خاطر ما به روی خودشون نمیارن به خدا می میریم و زنده میشیم از خجالت از بس دروغ سر هم میکنه و الکی از خونه میره بیرون دیگه ما هم بعد از این همه سال خسته شدیم و حرفایی که تو دلمون بود بهش گفتیم حالا قهر کرده رفته خونه مادربزرگم و نمیاد خونه البته که اونجا راحت به کاراش میرسه اما براشون مهم نیست ما به شوهرامون چی بگیم بگیم کجاست انتظار نداشته چیزی به روش بیاریم از طرفی با مامانم همیشه اختلاف داشتن و تو بچگی همیشه شاهد کتک کاری و فحاشی و قهر و اینا بودیم داغونیم داغون
دوست ندارم باهاش آشتی کنم از طرفی می دونم اینقدر مغروره که صد سالم نریم اون نمیاد خونه از طرفی میترسم ناراحت بشه عاقمون کنه