ما قرار بود با قطار بریم مشهد بعد شوهرم گفت ببین مامان بابات میان منم گفتم بابام گف سرکارمو نمیام ولی مامانم امروز گفت من خودم میام اگه بخای و بچه کوچیکم داری کمکت میکنمو اینا منم ب شوهرم گفتم گفت چرا رفتی کردی تو بوق که ما میخایم بریم گفتم خودت گفتی گفت اصن معلوم نیستو من میخاسم دوتایی بریم گفتم خب حالا من چجوری ب مامانم بگم دلش میشکنه گف پس با همون مامانت برو خیلی دلم شکست و گفت من با هیچ گوری نمیام اصن امسال هیچ جا نمیریم .همیشه ی خدا تحقیرم میکنه بد دهنی میکنه منم همش از ترسم سکوت میکنم اصن زبونم قفل میشه.خیلی ناراحتم ب مامانشم گفتم هی یکم گفت نه لابد خسته بوده و اینا اصن ب هیچ جاش نگرفت .بنظرتون از سرکار اومد چکار کنم ؟من همش ترس دارم زندگیم خراب شه برا همین سکوت میکنم و عامل بدبختیمم همینه