ما قرار بود با قطار بریم مشهد بعد شوهرم گفت ببین مامان بابات میان منم گفتم بابام گف سرکارمو نمیام ولی مامانم امروز گفت من خودم میام اگه بخای و بچه کوچیکم داری کمکت میکنمو اینا منم ب شوهرم گفتم گفت چرا رفتی کردی تو بوق که ما میخایم بریم گفتم خودت گفتی گفت اصن معلوم نیستو من میخاسم دوتایی بریم گفتم خب حالا من چجوری ب مامانم بگم دلش میشکنه گف پس با همون مامانت برو خیلی دلم شکست و گفت من با هیچ گوری نمیام اصن امسال هیچ جا نمیریم .همیشه ی خدا تحقیرم میکنه بد دهنی میکنه منم همش از ترسم سکوت میکنم اصن زبونم قفل میشه.خیلی ناراحتم ب مامانشم گفتم هی یکم گفت نه لابد خسته بوده و اینا اصن ب هیچ جاش نگرفت .بنظرتون از سرکار اومد چکار کنم ؟من همش ترس دارم زندگیم خراب شه برا همین سکوت میکنم و عامل بدبختیمم همینه
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
منم امروز توی جمع خانواده همسرم با صدای بلند باهام حرف زد بخاطر اینکه بخاطر کار اشتباهش داشتم چشم غره میرفتم بهش،بعدشم عذرخواهی کرد اما خیلی خجالت کشیدم