سلام خانوما. امروز تو تاپیکهای قبلیم توضیح دادم تقریبا ک چی شده، امروز همسرم بعد از سه ماه از کمپ اومده، رفتم خونه پدرشوهرم که بچم ببیندش، خودم در کل تصمیم گرفتم که جدا بشم، اما امروز دیدمش همچنان تصمیمم همونه ها اما خیلی دلم براش سوخت، البته همیشه هم چوب این دلسوزی و مهربونیمو میخورم. چون الان کار هم نداره بیکاری خیلی بده دوست داشتم بخاطر بچمم شدع یه کاری از دستم برمیومد و براش انجام میدادم. اه چقدر دلم گرفته و چقدر از مسیر خونه پدرشوهرم تا خونه مامانم اینا گریه کردم. خدا به همه کمک کنه. 😔
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.