شوهرم تو کشتیرانیه ، تازگی بیماری اعصاب و روان پیدا کرد ، به همین دلیل منتقلش کردن به سازمان ، البته با یه پست بالاتر
مامان من خیلی زخم زبون میزنه به من ، مخصوصا از وقتی فهمید شوهرم بیمار شده بیشتر ، یجورایی همش بهم میرسوند که خدا شوهرتو و زندگیتو به این روز انداخته و با حرفاش خون به دلم میکرد، چون بسیار حسوده و بدذات
منتظر بود شوهرمو اخراج کنن، یا میگفت از گشنگی میمیرین ، یا الان همش میگه مواظب باش دخترت عین باباش نشه و .....
خدای بزرگ و مهربون کاری کرد که نه تنها اخراج نکردن شوهرمو بلکه منتقل شد به سازمان با سمت و حقوق بالاتر
از اونموقع همچین به دست و پام افتاده ، همش تعریفم میکنه ، مهربون شده ، در حالیکه میدونم از درون چه خبره
یا همش میپرسه واقعا کارشوهرت صددرصد حل شد ؟؟؟!!!
عجیب اینکه بطرز عجیبی مهربون شده ! ولی من اون حسادت و بدذاتی رو هنوزم حس میکنم ، اونم وحشتناک!!!
امروز با دخترم نشسته بودیم ، باز اونم تو روی دخترم میگه خیلی مواظب باش دخترت مثل باباش نشه ! از شدت فشار !!!!
گفتم خدابزرگه
دخترم ۸ سالشه میفهمه