شوهرم ی شهر دیگست من خونه مامانم بودم اومدم خونه خودم تنها باشم برا امشب با خدا حرفی برنم گریع ای بکنم راحت شوهر عوضیم هر وقت میام خونه زنگ میزنه مامانش بیاد اینحا شب میکه مردم حرف در میارن تنها باشی الا مادرش ط حال خوابه خونم کوچیک ن روم میشع حموم برم ن چیزی بخورم از صب چیزی نخوردم ن دعای بزارم گفتم خاله برو پیش شوهرت من امشب دعا میخام بخونم میگه من میخوابم ط بزار خو خدا نمیشع چجوری این خوابه من جیکم در نیاد خونه تا عطسه کنی همه بیدار میشن الانه سکته کنم ب شوهرم میگم ب جای درک کردن فش میدع