بچه ها خونه خواهرشوهرم بودم یهو بچم گفت دهنم میسوزه گفتم رضا سس بهش نده شوهرم یهو با لحن بد وحرص گفت فدددای تو بشم تو میگی این دیگه نمیخوره گفتم وا من هنوز نگفته بودم این دهنش سوخت اینم بلاخره حس داره بعد به خواهرشوهرم گفتم شما شاهدین من اول گفتم یا بچه بعد شوهرم گفت حالا مهم نیست گفتم اینجام خونه نیست که بد حرف میزنی ..آبروم رفت ول نمیکردم