دم غروب دوست شوهرم زنگ زد گفت بیا بریم اتاق فرار
بمن گفت دوستم زنگ زده گفتم تو مگ پول داری اونم گفت راست میگی بذار بهش بگم
زنگ زد بهش گفت اونم گفت امروز میخوام همتونو مهمون کنم 5 نفریم و میخوام من حساب کنم
منم گفتم باشه برو
اینا رفتن و ساعت 9 شب نوبتشون بود ساعت 9وجهل دقیقه پیام داد باید گوشیمو تحویل بدم 10 و 16 دقیقه مامانم پیام داد کجایی یسر میای اینجا منم گفتم شوهرم خونه نیست و هی پرسید کجاس گفتم یروز رفته بادوستاش بیرون خوش بگذرونه مامانمم ناراحت شد و گفت باش ببخشید
بعدش بابام زنگ زد گفت شوهرت زنگ زده گفته سارا تنها میترسه برو دنبالش ببرش خونه خودتون منم گفتم نمیترسم نیا دنبالم نگو اینا همه میدونن ماجرا چیه به منه خر نمیگن
ساعت 12 ونیم زنگ زدم یه آقایی گوشی رو برداشت من فکر کردم متصدی اتاق فراره گفتم من با گوشی همسرم تماس گرفتم خندیدن گفتن رفته دوسه تا بخیه بزنه من تعجب کردم فکر کردم داره با بغلیش حرف میزنه گفتم آقا میشه گوشی رو بدید بهش گفت اوردیم بخیه بزنه سرشو عکس اینا گرفتن حالا من با گریه و التماس میگم توروخدا بدید باهاش حرف بزنم اونا میگن چیزی نیست