همه دارایی ما، دولت ما، نور ما، چشم و چراغ ما
برفت از دست
نهان شد، رفت
از این نفرین شده مسکین خراب آباد
نهان شد در تجیر ابرهای خاک
تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ عشق
بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل عشقش ، مثل نامش پاک
ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟
چرا در خاک؟