هوا سرد بود ،تا دیر وقت بیرون بودیم
سرسری خداحافظی کردم
بارون میبارید،سرمو سعی داشتم میون یقه ی پالتوی ابی نیلیم قایم کنم و پا تند کرده سمت خونه که صداشو شنیدم که گفت؛اهای دختر خانم
برگشتم سمتش،چندباری پلک زدم ،بارون خیس کرده بود،سر اونم از شیشه ماشین بیرون بود و حس میکردم الان موهاش خیس میشه
گفت؛به گوش های من بدهکاری
با حرص گفتم؛چی بدهکارم ؟
بیشتر پالتو رو دور خودم پیچیدم
نیشش باز شد و گفت؛دوست دارم
دیوونه ای گفتم و خواستم برم که داد زد کجا؟
برگشتم سمتش و همونطور که یه چشمم به ساختمون خودمون و یه چشمم به اون بود اروم گفتم؛خونه دیگه باز چیه؟
گفت؛نشنیدم
پاهامو محکم کوبیدم روی زمین و گفتم؛مونتیگو!
جان مونتیگویی گفت و زلزله هست ریشتر توی این هوای زمستونی شمال تو دلم برپا کرد
گفتم؛دوست دارم
در ماشینو وا کرد و همونطور که یه واش توی ماشین و یکی بیرون بود
گفت؛چی گفتی وروجک نشنیدم
با حرص و خنده سمتش هجوم بردم که محکم بغلم کرد و گفت؛من خراب این دوست دارم گرفتنای زورکیم دلبر
گفتم؛خیس شدی دیوونه
گفت؛نهایتا یه هفته سوپ بدمزه ی دست تو رو میخوریم
یه لگد به زانوهاش زدم و دویدم سمت خونه
خندید و گفت؛حداقل وایمیستادی تا حرف مهمه رو بزنم
از روی کنجکاوی وسط راه وایستادم و نالیدم ؛وای مونتیگو زود باش یخ کردم
لبخند دندون نمایی زد و گفت؛دوست دارم بچه
#ژین آ