من از مامانم متنفرم.متنفر
همه چی دارم.پدرم بهترین پدر دنیاست،خانواده پدریم طلان،با هیچ کس بد نیستن و خیلی مهربونن.هیچ مشکل مالی ندارم.
ولی مادرم خوب نیست.همش داد میزنه.همش ضد حاله
نمیتونم نفس بکشم از دستش
گریه ام میگیره وقتی فکر میکنم به اون روزا که نقاشیمو پاره میکرد،من عینکی بودم اتقدر میزدم که یه روز عینکم شکست.بابام هیچی بهش نمیگفت چون خونه نبود که ببینه.
هر جا میریم،تا میام خوشحال باشم دوباره حالمو بد میکنه.هزار تا همسن خودش هست اما میشینهشت اتاق ببینه من و دختر عمو هام داریم جی میگیم.با این که بحث های ما هنوز همون بحث های ۱۵ سال پیشه.
تو دورهمی ها همه کنار ماماشون هستن و من آنقدر دلم باهاش بده که همیشه تنها میشینم.
هیچ وقت نمیتونم باهاش برم خرید.چیزایی رو انتخاب میکنه که پیرزن های ۷۰ ساله نمیپوشن. شاید بخوام منم رنگ های شاد رو بپوشم
یه زن خشکیه که همزمان که تسبیح دستشه مثل آب خوردن نفرینم میکنه.
خدایا کمکم کن.نمیخوام مثل اون بشم.زندگیمو تباه کرده
خاطرات بدم تموم نمیشن