وقتی عکساشونو دیدم از خونه فرار کردم همه شهرو دنبالم گشت،شب برگشتم خونه، وقتی اومد درو باز نکردم، از روی دیوار اومد توی خونه.کلی گریه کرد و گفت ببخشید داستانو برام تعریف کرد....
من احمقم بخشیدمش ولی زجرام تازه اونموقع شروع شد...
روش تو روم باز شده بود، تا چندماه هرچی از دهنش درمیومد بهم میگفت، تو گوشم میزد، اذیتم میکرد، زجرم میداد... هر بار میخواستم برم دادگاه جلومو میگرفت...
بعد کم کم خوب شد. ولی خب من تا ابد ذهنم خرابه و همیشه بهش شک دارم. دل و دماغ زندگی کردن ندارم انگیزه مو از دست دادم.
ولی الان با خودم میگم چقد خرم که در برابر شوهرم و زنه کوتاه اومدم، باید دهن زنیکه رو صاف میکردم.
اون زنیکه خیلی دعا و جادو براش گرفته بود