من بچه که بودم عاشق بابام بودم طوریکه تا بابا و نمیبوسیدم خوابم نمیبرد
ولی بزرگ تر که شدم اخلاق بابام تغییر کرد و تبدیل شد به ی آدم سخت گیر از هر نظر مخصوصا راجع به حجاب
انقدر گیرای الکی میداد که هر روز بیشتر ازش متنفر میشدم من و از ده سالگی مجبور کرد چادر سرم کنم
طوریکه تو همه فامیل به ی دختر امل میشناختنم و کلا آدم منزوی شده بودم
اصلا به باحجابا توهین نمیکنم ولی خانواده ما ی کم بازن و به حجاب بچه ها خیلی اعتقادی ندارن