ببین اصلن خودت رو سرزنش نکن که حالا چرا ذهنت درگیرش شده من خودم جات بودم واقعا داشت به درسم صدمه میزد
میشستم تو اتاقم و فقط مرور میکردم اون لحظاتی که دیده بودمش حتی رنگ لباساش اینکه داشت با دوستاش حرف میزد
حتی حسودیم میشد به دوستاش که خوشبحال شون کاش من جای اونا بودم به خدا که همش حقیقته تجربه کردم همشو
جرات اینکه به خانواده ام بگم رو هم نداشتم
حتی یه چندبار خواستم بهش پیم بدم و بگم ولی جلوی خودمو گرفتم گفتم شاید به خاطر سنمه اگه بزرگتر شدم و باز همین حس رو داشتم اون وقت بهش میگم و الان خیلی خوشحالم
که پیم ندادم و احساسات اون طرف رو هم خدشه دار نکردم
همه این سن رو تجربه میکنن با این احساسات
مگه عیبه ؟نه به خدا تو هم یکی مثل بقیه کاملا طبیعیه
فق به خودت فرصت بده من سال کنکورم که شد واقعا دیگ فراموشش کرده بودم و چسبیدم به درسم
تو هم همین کار رو کن تا میتونی درگیر درست بشو
هرچی از اون زمانی که دیدیش بگذره راحت تر فراموشش میکنی
نه کاملا ولی از این فکرا یکم آزادتر میشی
بعد کنکورت ببین باز این حسو داری اون وقت
می بینی واقعا عاشقش بودی و یا یک حسی بوده که تموم شده
عزیزم امیدوارم بتونی درس و این احساسات رو کنترل کنی
و این دوره رو پشت سر بگذرونی دوره ای که
به هیچ کسی جرات نداری بگی به چی فکر میکنی و فکر میکنی
کسی نمیتونه درکت کنه از خدا میخام بهت قوت قلب بده عزیزم🥺💙