چهلم مادرم با کنکور داداشم یه روز بود کلا روز بدی بود
دیگه نه مادری داشتم نه پدری که وجودش و نبودش فرقی نداشت
کلا همه ی زندگیم شد داداش و یه خواهری که برام مونده بود
کلا نمیدونم سحر و جادوش کرده بودند یا چی
اصلا ما واسش مهم نبودیم
زن عموم واسش پنج تا پسر آورد
اون به این کارش افتخار میکرد و اصلا ننگ نمیدونست
من تو بهترین روزهای زندگیم مثل روز اول دانشگاه تنها بودم