سلام دوستان من دیشب رفتم دکتر مطب دکتر تا دیر وقت باز میشه . من پیاده شدم برم مطب همسرم هم رفت ماشین پارک کنه بیاد پشت سرم .یه پسره جون بهم روبرو درومدم تو کوچه . کوچه تاریکم بود پسره زنشو آورده بود همون مطب. پسره فک کرد که دارم بهش نگاه میکنم و من تنها هستم.یه لحظه بخدا قسم نگاه کردم بهم گفت سلام خوبی حالت چطوره . برگشتم به همسرم نگاه کردم . همسرم میگه تو به پسره نگاه کردی و بعدش برگشتی دوباره بهش نگاه کردی میگم بابا من برگشتم ببینم تو میای یا نه . بهم میگه نه من چند بار دقت کردم تو هیزی به مردا نگاه میکنی من تو 31 سالگی ازدواج کردم دوست پسرم اصلا نداشتم واقعا این حرفش بهم خیلی سنگین اومد