با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم شماره نااشنا بود دودل بودم جواب بدم یا نه .جواب دادم. لیلا بود ..همسر پسر عمویم، بعد از سلام و احوالپرسی مرا به میهمانی ای که به مناسبت امدن ویزایشان برای مهاجرت به المان ،ترتیب داده بود دعوت میکرد.
در همان حین مکالمه ی مان تصمیم خودم را گرفته بودم. نمیخواستم بروم ..میدانستم اگر بروم حتما دلم میخواهد با دروغ هایم حس حسادت دیگران را برانگیزم و لذت ببرم.دیگر نمیخواستم به اطرافیانم دروغ بگویم.
با خودم که روبرو میشدم تنها که میشدم خودم را موجودی حقیر میدیدم.
اما بارها این تصمیم را گرفته بودم و نتوانسته بودم عادتم را ترک کنم..با این یاداوری اضطرابی عمیق تمام وجودم را فراگرفت.
تازه یاد گرفته بودم برای ارامش خاطرم هر وقت افکار منفی یا حس بدی به سراغم آمد با خودم اینجنله را تکرار کنم..خدایا متاسفم منو ببخش دوستت دارم و سپاسگزارم..
شب را با تکرار اینزمزمه به خواب رفتم..
صبح که بیدار شدم اتفاقی عجیب در زندگی ام رخ داده بود ..تمام دروغ هایم به حقیقت پیوسته بود ..
تمام انچه میدیدم باور کردنی نبود ..همه چیز دقیقا همانگونه بود که برای دیگران گفته بودم.
اما حالا دیگر دلم نمیخواست اینهارا به دیگران نشان دهم.ترسیده بودم که اگر بفهمند همه چیز از بین برود.روی ابرها سیر میکردم ..
دلم برای پدرم پر میکشید اگر بود ..دیگر بخاطر دروغ هایم سرزنشم نمیکرد حتما همانها جرقه ی این اتفاقات شده اند..
تلفن زنگ میزد با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم
خواهرم بود ..گفت مهمانی امشب بهم خورده ..پسر عمویم شوهر لیلا فوت شده بود در تصادفی وحشتناک..تلفن را گذاشتم...
رویاهایم تماما خوابی شیرین بودند که با این حقیقت تلخ به پایان رسیدن.
اگه خواستی خودت چیزایی بهش اضافه کن
فدای تو..