بابام خلبان خیلی مطرحی بود طوری که زمان شاه، خوده شاه چندبار ازش تقدیر کرد و برای ادامه کار فرستادش امریکا وقتی جنگ شد برگشت ایران و رفت جبهه چندباری بغداد رو بمب بارون کرد، جنگ تموم شد و بابام برگشت هنوزم تو کشور محبوبیت قبل رو داشت حتی بیشترم شده بود ی روز ک با مامانم و خواهرام رفته بوده بودیم بیرون وقتی برگشتیم خونه با جسد بابام مواجه شدیم هنوزم مشخص نشده که بابام رو کی و چجوری کشت! اونموقع من کلاس پنجم بود مامانم ازدواج کرد و من از تهران اومدم روستا پیش پدربزرگ و مادربزرگم
راخنماییمو روستا خوندم و دبیرستانو اومدم نزدیکترین شهر ک ۵دقیقه با روستا فاصله داشت مادربزرگم مریض شد هرروز حالش بدتر میشد منم همش میاوردمش دکتر چون پدربزرگم پیر بود..دوماه مونده بود ب کنکور ک مادربزرگم فوت کرد اومدم خونه ی شما و ادامه دادم کنکورمو خوندن تا روز کنکور موندم خونتون کنکور دادمو دانشگاه علم و صنعت تهران مهندسی پرواز قبول شدم
رفتم تهران چندترم خوندم از خانوادم هیچ خبری نداشتم، تا اینکه مادرم خودش اومد سراغم چندماهی پیششون زندگی کردم ولی برام سخت بود، به سختی بورسیه دانشگاه اوکراین رو گرفتمو رفتم اونجا کلاسهای خلبانی رو شرکت کردم، مامانم حقوق بابام رو داده بود به من ولی خب کافی نبود سرکارهم میرفتم کلاسام تموم شد و ب عنوان ی خلبان و ی مهندس پرواز فارغاتحصیل شدم
خیلی انور و انور رفتم برایکار ولی فایده نداشت خلبان بیکار زیاد بود، تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم رفتم کانادا مدرکم رو قبول نداشتن گفتن باید امتحان بدی تا معادل سازی بشه همزمان مجبور بودم زبان فرانسه هم یادبگیرم این دیگه خیلی سخت بود حتی گاهی میشد چندماه فقط روی تلفظ چندتا کلمه کارمیکردم
کمکم راه افتادم فرانسه رو یادگرفتم و ۳۹تا امتحان دادم تا بالاخره قبولم کردن...ولی خب بازم تنهاییم سختی های خودشو داشت اون اوایل ک زندگیم زیاد رو روال نبود، خیلی کم بهم پرواز میخورد چون تازه کاربودم، ۳ماه تو محله ی یهودیا زندگی کردم اداب و روسوم عجیب غریب اونام ک ب کنار🤦♀️