ببین عزیزم همسر منم قبلا تقریبا مثل همسر شما بود
همش تا تقی به توقی میخورد میگف طلاق،،، میگف چرا دست از سرم برنمیداری چرا از زندگیم نمیری بیرون، چیکار کنم که بری...... و هزاااار تا حرف نیش دار دیگه که مثل پتک میخورد تو سر من، همیشه بااین الفاظش سواستفاده میکرد ازم تا بترسم و کوتاه بیام و...... بد تر از اون مادرم بود که همیشه موقع دعوا سعی میکرد به روش نیاره و هی جو بینمون رو آروم کنه و همسرمم بدتر پررو میشد!!!! البته فحش و حرف های نیش دار دیگش به کنار....
چشت روز بد نبینه، یه روز بازم سر هیچ و پوچ همسرم یه دعوای
شدیــــــــــــد راه انداخت و بازم حرف طلاق و فحش ها و کنایه های رکیک که اصلا حقم نبود.... ایندفعه تا گفت بزا برو طلاقت میدم، سریع جمع کردم لباسامو پوشیدم و مدارکمو برداشتم گفتم میرم بایـــــــــــــد طلاقم بدی، اصن جوری شده بودم که اینبار من به هیچ عنوان کوتاه نمیومدم و هــــــرچی تو این سالها تو دلم مونده بودو با جیغ و گریه بهش میگفتم، میگفتم من که دارم میرم واسه همیشه ولی اینارو میگم و باید بدونی که تو این سالها چی به روز من اوردی...
زنگ زدم به مامانم با داد و گریه گفتم نیای خودمو میکشم، باید بیای و منو ببری من دیگه اینو نمیخوامش ازش متنفرم ازش بدم میاد دیگه نمیتونم.... مامانم دهنش وا مونده بود، یعنی منم که دارم اینارو میگم😳
اینبار برخلاف انتظارم مامانمم طرف منو گرفت و با همسرم محترمانه ولی تند و منطقی حرف زد و گفت ایندفعه اگر توهم بخوای من دیگه نمیزارم دخترم یه لحظه هم تو این خونه بمونه
عاقا، حالا شوهرم دستپاچه شده بود... انگار جامون عوض شده بود اون سعی میکرد آرومم کنه و ماجرارو تموم کنه، ولی من دیگه به هیچ عنوان کوتاه نمیومدم و میگفتم تو به کنار من اصلا بخاطر خواست تو به طلاق جدا نمیشم، من خودم تورو دیگه نمیخوام اینبار من میخوام جدا شیم
هی میگف باشه غلط کردم ولی من میگفتم نه تو غلط بکن تو پشیمون شو ولی به من ربطی نداره نظر تو برام مهم نیس،این منم که دیگه نمیخوامت حالا منم که میگم باااااااید جدا شیم.....
اصلا حالم دست خودم نبود با گریه و جیغ میزدم تو سینش میگفتم خواهش میکنم بزار برم،بیا جدا شیم از هم،قول میدم به کسی نگم تو خواستی خودم درخواست طلاق میدم،توروخدا طلاقم بده...
دیگه از اون روز به بعد حرف طلاق و جدایی و قهر از زندگی ما جمع شد، همسرم به خودش اومد و فهمید که یه من ماست چقد کره داره😉