مامان!درسته که تو برای من خیلی وقتا اونی ک میخوام نبودی..اما تمام این سالها که از سلامت خودت گذشتی تا من مادر داشته باشم جلو چشمامه...اما دیگ نمیتونم کبود شدن عضوهای بدنتو تحمل کنم...دیگ نمیتونم بشینم و ببینم ک ی روز ازت خدافظی کردم و رفتم سرکار و برگشتم و بابام دستشو بسته،اونقدر ک محکم تو رو زده و تو نیستی...یهو تهی می شم..و بعد از چند روز ک میبینمت.یک یا چند جاتو کبود ببینم...قبول کن ک هر لحظه بیرون خونه بودن بی اینکه ندونی تو خونه چ خبره چقدر دلهره اوره...من رو یاد دوران ابتدایی ام میندازه که همش نگران بودم بیام خونه و یه اتفافی برات افتاده باشه...و من از کبودی وحشت دارم..وحشت...
کاش میفهمیدی که باید بری...برای همیشه این خونه رو که هیچ رنگی از خوشبختی برای تو نداشت رو ترک کنی..آرزو می کنم روحت آروم بشه یه جای دیگه...