دو تا برادر دو قلو دارم
یکیشون تهران نیست
وقتی میاد تهران اون یکی برادرم همیشه دعوتش میکنه خونش برای شام ولی هیچوقت منو دعوت نمیکنه که منم باشم همراهشون با اینکه خیلیییم با هم صمیمییم
ولی من هر چند وقت یه بار دعوت کنمشون اون یکی برادرمم که تهرانه وقتی میفهمه خونه من مهمونیه خودش میگه ما هم میایم
امروزم برادرمو دعوتش کرده بودم
دیروزم خونه اون یکی برادرم بودم اون یکی برادرمم شنید همه امروز خونه من دعوتن گفت زن و بچه من هم میان و منم گفتم اوکی بیان
قرار بود روز ۱۳ بیان خونه ما دور هم باشیم الان روز ۱۳ هم میخوان بیان دوباره
فردا خونه برادرم دعوتن یه کلمه به ما نگفت شما هم فردا بیاین خونه ما تنها نباشید
دخترم امروز گفت کاش میشد ما هم فردا بریم خونه دایی منم با بچه ها بازی کنم
از این حرف دخترم خیلی دلم گرفت و همش گریم میگیره که چرا اونا منو نمیگن تو جمعشون
حالا خواهرم میگه من ببینمشون میگم حتما بهشون ولی من میگم نگو چون تاثیری نداره فقط خودتو ضایع میکنی ولی خواهرم میگه نه باید بهشون بگم